Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها
لعنت به من چون نمی‌توانم فکر این انتخابات لعنتی را از سرم بیرون کنم! خاک بر سرم که هنوز فکر می‌کنم امیدی هست. چشم به آینده دارم. دو ور ذهنم، حسابی در کلنجار با هم‌اند. خشم و امید هرکدام به نوبه بر من مسلط می‌شوند و البته گاهی عقلانیتی کوچک، سو‌سو می‌زند.
فرض کنیم نتیجه‌ی انتخابات، عادلانه و بی‌تقلب، همین است که اعلام شده، آیا کسی حق ندارد بپرسد: چه شد؟! چرا مهدی کروبی قریب ۳۰۰۰۰۰ رای آورد؟! بگمانم اشتباهی رخ داده. حق ندارد بگوید؟! ما جمع می‌شدیم در خیابان که همین را بگوییم، اما مگر می‌گذاشتند جمعیت آرام باشد؟! حقیقتا هم بودند کسانی که جمعیت را عمدا برمی‌آشفتند. ماکه دنبال انقلاب نبودیم. ما اصلاح‌طلب بودیم. چه شد که یادمان رفت؟ چه شد که انقلابی شدیم؟ ما می‌خواستیم نشان بدهیم گوسفند نیستیم. چرا دقیقا برعکس‌اش را نشان دادیم؟ اسیر دشمنی شدیم. با برادران‌مان و خواهران‌مان. من بسیاری را می‌شناسم که بعد این انتخابات دوستی‌شان، آشنایی‌شان، سلام‌علیک‌شان از بین رفت. چرا وزارت کشور همان اول مجوز تجمع را صادر نکرد و امنیت‌اش را تامین؟ یک محدوده‌ای را به اعتراض‌کننده‌ها اختصاص می‌داد. محدوده‌ای که کار و کاسبی کسی ضرر نکند. ترافیک کمتر ایجاد شود.  به هرکس هم که از محدوده خارج شد، تذکر می‌داد. مطمئنم این‌چنین دردسرهایی ایجاد نمی‌شد. آخرش هم شورای نگهبان نتایج را تایید می‌کرد و خلاص. مگر الآن نکرد؟ باید حتما عده‌ای دستگیر و مجروح و کشته می‌شدند؟ هرچند با این طرز رفتار حکومت، برای‌ام مثل روز روشن است که اگر کسی کشته نمی‌شد، خیال‌شان هم نبود. حاضر به پاسخ‌گویی هم نبودند حتی. انکار می‌کردند بی‌ناموس‌ها، همان‌طور که الآن تا حدودی انکار می‌کنند. حکومتی که با مردم خود این‌چنین کند، با دیگرانی که دشمن هم بحساب می‌آیند چگونه رفتار می‌کند؟ سلاح هسته‌ای داشته باشد چکار می‌کند؟ این حکومت اساس‌اش سرکوب است. وگرنه امنیت معترضین را حتی تامین می‌کرد، نه اینکه جشن پیروزی بگیرد و فقط چند ده متری آن‌طرف‌تر معترض را کتک بزند. معترض را آشوب‌گر نمی‌خواند، آشوب‌گر را معترض.
بعد این همه کشاکش و کشتار و وحشی‌گری، امیدوارم سر عقل آمده باشم و البته بهای سنگینی هم پرداختم: هم اغتشاش‌گر خوانده شدم، هم کتک خوردم، هم آب به آسیاب حکومتی که ازش متنفرم ریختم ـ من از تمام حکومت‌ها بی‌زارم اما از تمامیت‌طلب‌هاشان بیشتر ـ و هم انتخابات را باختم ـ عادلانه یا ناعادلانه.
از آن‌طرف اما شجاعتی و اتحادی و حضوری عاید جنبش اصلاح‌طلبی شد که امیدوارم از دست نرود. امیدوارم باز مثل ۲ خرداد ۷۶، برخی اشتباهات نظیر آن‌چه خاتمی کرد که خودش هم می‌داند اشتباه کرد در برخی موارد و اعتراف هم کرد، بربادش ندهد. این جنبش بی‌رهبر شکل گرفت و رشد کرد، امیدوارم بارهبر به قهقرا نرود.

Powered by ScribeFire.

لعنت به من اگر باز پای صندوق رای بروم.
لعنت به من اگر باز زیر عَلم کسی سینه بزنم.
لعنت به من اگر باز با کسی در مورد انتخابات بحث کنم.
لعنت به من اگر باز به پیدایش دموکراسی در ایران امیدوار باشم.
لعنت به من اگر باز …
خاک بر سر من که این‌قدر احمق بودم: آب ریختم به آسیاب حضرات؛ حضرات هم لطف کردند آلت مبارک را دادند دستم!!!

Powered by ScribeFire.

ظریفی می‌گفت: « یکی از دوستان پرسیده اند که حکم نماز در مکان غصبی چیست؟ عرض میکنم که باطل است؛ لذا دوستان هر نمازی را که در ملک رهبر انقلاب خوانده اند، باید قضا کنند.»

Powered by ScribeFire.

کله‌ات که داغ شد، دستات سرد. فشارت ۱۸. انگشت‌هات بندری زدند هی؛ بی‌اختیار. بالا پریدی پایین، ورج کردی، وورج کردی: – «شاش داری برو، کسی نیست. برق الکی روشنه!» – «صدا قلبت چرا تا اینجا میاد؟» مردک نفهم ایندرال‌ات داد: ریپرس کن به درک! آن‌وقت می‌فهمی بله، باید باشی تا ته ته ته.

Powered by ScribeFire.

جنگ پرطرفدار

زمانی فوتبالیستی گفت: “من فوتبال رو از جنگ می‌دونم”. درست می‌گفت. پنهان و آشکار، فوتبال از جنگ است. ورزش از جنگ است. آخرش هم برای خودشان و کشورشان افتخار می‌آفرینند. انگار که تانک غنیمت گرفته‌اند.
حاجی به ژنرال‌اش می‌گوید: “گروهبان قندعلی” و جاش را به امپراطور می‌دهد و ژنرال قهرمان می‌شود. گلوی من پاره می‌شود. من برای این جنگ گلوم را داده‌ام، به کجا مراجعه کنم برای گرفتن مستمری؟!! حاجی دیگر سیدش را صدا نمی‌زند؟

Powered by ScribeFire.

خوب که چی؟

فوتبال، خشم و اخلاق را درهم می‌کند؛ شادی را به ترس گره می‌زند؛ نارسیسیزم‌ات را پرواز می‌دهد و  آخرش هم به خودت می‌گویی: خوب! که چی؟

Powered by ScribeFire.

من آبی‌ام، تاجی‌ام…

Powered by ScribeFire.

پای(ین) ما

خاک تو سری را یکی دیگر کرد، گذاشتند به پای(ین) ما!

Powered by ScribeFire.

شوک

به بهانه‌ی هرزه‌نگاری، زندگی‌مان را فیلتر کرده‌اند. فیلم‌اش می‌کنند. «شوک» می‌دهند به‌مان بگمان‌شان؛ بیدارمان ‌کنند از خوابِ غفلت بی‌ناموس‌ها

نوروز ۸۸

نوروز ۸۸ ما هم با تعمیر چاه دستشویی آغاز شد!

جناب خاتمی دختر سیزده ساله شده‌اند: ناز می کنند ـ با دست و پا، پس و پیش می‌کشند و می‌زنند.

آقای خاتمی! سید اصلاح‌کرده با ریش‌های حنا گذاشته! اگر باز هم می‌خوای مصلحت نظام رو بر خواست ملت (۲۲ میلیون رای) ترجیح بدی، خودم شخصا ترورت می‌کنم!!

هست و نیست

من بر هر آن‌چه «هست»، نوشته‌ام: «نیست»

آلبوم جلوه‌های ماندگار با صدای محمد نوری را حتما گوش کنید. خصوصا آهنگ آرزوها رو بشنوید.

عاشق شو ارنه روزی کار جهان برآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

Older Posts »