آقا ما میخواستیم به حشمت یاد بدهیم که پدال را فشار دهد و غذا بگیرد، خرافاتیاش کردیم.
قضیه از آنجا شروع شد که دکتر حاتمی برای درس یادگیری تکلیف تعیین کرد و قرار شد بوسیلهی شرطیسازی به حیوانی، چیز یاد بدهیم. موضوع یادگیری هم آزاد بود. یک گروه تلاش کرد که به گربه معلق زدن یاد دهد و دیگری میخواست نمیدانم به چه حیوانی مورس یاد دهد و … من و دوتای دیگر هم قرار شد به موش که همان حشمت باشد، پدال زدن یاد بدهیم. فکر کن! سه تا تنبل!برای یاد دادن مورس اول باید پدال زدن یاد داد. کار ما را با بقیه مقایسه کن!
ما سه تا تنبل شروع کردیم به شرطیسازی. موش به پدال ضربه میزد، تقویت کننده ــ غذا ــ میگرفت. سرعتمان کند بود. خواستیم سریعتر پیش برویم. تقویتکنندهی مفت دادیم به حشمت. یعنی؛ پدال نزده تقویت کننده میگرفت. میدانی آخرش چی شد؟ بدبخت حشمت خرافاتی شد! تا میگذاشتیماش داخل قفس، سیبیلهاش را میخاراند! بهگماناش سیبیلهاش باعث آمدن غذا میشد. البته ما که اولاش نفهمیدیم چه کردهایم. بهخیالمان حشمت، مغزش پاره سنگ بر میدارد. استاد که آمد موشمان را دید و توضیحاتمان را شنید، کلی خندید و بهمان گفت خرافاتی شده است. چرا که تقویتکننده را با نظم ارائه نکردهایم و حشمت رابطهی پدال و غذا را یاد نگرفته؛ عوضاش رابطهی سیبیل و غذا را یاد گرفته است.
قضیهي حشمت که خیلی هم واقعی نبود(!) را میشود به رفتارهای انسان هم تعمیم داد. ما خرافاتی میشویم، وقتی که رابطه را کشف نمیکنیم. خرافاتی میشویم، وقتی که استرس داریم یا تحت فشار هستیم.
پ.ن اینکه گفتم ماجرای حشمت واقعی نیست، یعنی؛ برای ما اتفاق نیافتاد. این اتفاق برای اسکینر افتاده است. اولین بار، اسکینر به توضیح خرافه در مدل رفتاری اقدام کرد.
با اجازه لينك شد
دلم برات تنگ شده، براي روزبه نه …
خیلی جالب بود! برام جدید بود.
راستی! یک ذره آزاردهنده و کمی هم حیفه که فقط من تو بلاگت نظر میدم! یه ذره هم خزه! یه کم تبلیغ کن! بلاگت شایسته داشتن مخاطبای بیشتر هست…
اوّل این که، یک جورهایی خودم را بندازم وسط معرکه که: شهاب جان! کامنت نگذاشتن در یک وبلاگ دلیل نخواندناش نیست که! یعنی که یعنی خلاصه!
یادداشتات هم -از تنظیم زیرکانهی ژورنالیستیاش و قالب(غالب؟) کردناش به خواننده به جای تجربهای شخصی، که بسا بسیار خوردنی(خواندنی؟!)اش کرده بود که بگذریم- حرفهای نغز و پرمغزی در دل داشت. دستکم اینطور تبیین کردن خرافات برایم سخت تازگی داشت.
امّا، اصولاً و همیشه با بیشینهی آرای حضرت اسکینر مشکل داشتهام -هرچند که بسیاری از حرفهاش و مدلسازیهاش را میپسندم: چه کنم دیگر، این گرایش دیرینهی اومانیستیام دستوپایم را بسته و دوست دارم گمان کنم که این آدمیزادهی دوپا موجودی ست آزاد و با-اراده؛ امّا فقط دوست دارم و، میدانم که اینطور نیست!!
پ.ن. گفتیم جنابعالی را از توهّم عالمبودنمان و پذیرش تفکیک علوم از سوی شخص شخیصمان در بیاوریم و، در حوزهی علمالنّفس هم چیزکی بگوییم: بادا که این جریده بماند برای دیگر آکادمیسینهای سختکوش آیندهی میهن زیاده آکادمیسینپرورمان!
…
آره جانم! کامنت نگذاشتن دلیل نخواندش نیست. در ضمن ما خوش داریم که مثل شما در توهم سر کنیم. چطور شما میتوانید در خیال اومانیست باشید، ما نمیتوانیم در خیال شما را عالم بدانیم؟