چه خوب بود.جاودانگی…جاودانه شدن…لبخند زدن و توی دوربین نگاه کردن و جاودانگی را تجربه کردن(: البته مزد تو همون عکس انداختن از همون جاودانه هس،همچین بی مزدم نیست.
………………………………..
آره، لذت بردن از کاری که داری انجام میدی خودش بهترین مزد میتونه باشه. حتما که نباید پول باشه.
فقط عکس این خاصیت رو داره. چون هر چقدر هم که انتزاعی بشه، باز همون رئالیتی سوژهس. اما نقاشی اینطور نیست. در عینیترین حالت، باز هم بازنمایی ذهنی نقاشه.
آخه پسر خوب تو که این همه یادداشت داری باید تازه آدرسشو برای من آف بذاری؟ باحاله … کلی حال کردم کلی. البته تو بعضی چیزاشم حرف داشتم. باز شما مگه بنویسید من که نسل سوخته(گ….) شدم رفت دیگه تک و توک مگه یکی بگه یه چیزی بنویسم
……………………………
عقلام نمیرسید که! تازه به عقلام رسید آف بذارم. کاش حرفاتو میزدی. امیدوارم از چاه(گ..) که رفتی در بیای و دیگه نسل سوخته نباشی و بنویسی. تک و توک هم خوبه. بازم بیا سر بزن. حرفات رو حتما بزن.
1.(مثلا من دارم از اونجا رد میشم!) آقا میخواید شما هم برید وایسید، با هم جاودانه تون کنم! کدوم دگمه رو بزنم؟!
2.فکر می کنم:
وقتی یه نقاش و یه عکاس یه منظره بدیع رو انتخاب می کنن، تا اینجا هر دو مساوی از ذوقشون (به عنوان یکی از عوامل جاودانگی اثر) استفاده کردن. ولی تو بازنمایی تصویر کار عکاس فقط انگشت و لنز و … است. نقاشه که باز روحش رو با رنگها مخلوط می کنه. و به نظر من توی هنر ذوق و میزان دخالت روح هنرمنده که می تونه میزان جاودانگی رو تعیین کنه. پس به نظر من اثر نقاش “میتونه” از یه عکس جاودانه تر باشه. (یکی نیست بگه آخه جاودانگی میزان داره؟!)
3.حالا بحث اون جداست که یه سری رئال پسندن و از عکس بیشتر از نقاشی “خوششون میآد”.
4. این نکته هم مهمه که کمتر کسی رو دیدم که یه عکس رو با یه نقاشی مقایسه کنه! به نظر احمقانه میآد. همیشه عکسها با عکسهای دیگه و نقاشیها با نقاشیهای دیگه مقایسه میشن. حتی نمیشه یه سبک عکاسی رو با سبک دیگه اش مقایسه کرد.
………………………………………
1- دکمهی شلوار رو میتونی بزنی یا دکمهی پیراهن. البته ترجیحا مرد نباشه!
۲- اثر رو نگفتم که. کسی که ازش عکس انداخته میشه؛ سوژه جاودانه میشه.
۳ و ۴ – توجه: بحث ارزشگذاری بین نقاشی و عکاسی نیست یا رئال و آبستره.
کلا منظورم جوابت برا کامنت اول بود. ولی خوب به قول تو بحث این نبود! ولش کن! ببینم دگمه رو که زدم سیم قرمز رو قطع کنم؟!
………………………….
:دی نه! بذار بعضی ارتباطها برقرار بمونه. یه دفه که ول شی خیلی بده.
این را پیشترها، همان وقت که دیدم چنین یادداشتی گذاشتهای میخواستم بنویسم. نشد. حالا میگویم: و شاید هم، تو او را بی هیچ مزدی مقتول میکنی. یک چلیک ماشهوار، و تمام. عکس، قتل لحظه است؛ و عکاس، قاتلاش.
و اما دربارهی جوابات به کامنت اوّل: رک بگویم. رویکردت سادهانگارانه است. تا آنجا با-ات موافق ام که نقاشی بازنمایی امر واقع است و نه خود امر واقع. اما عکس؟ عکس هم قطعا همینطور است.
میگویی عکس رآلیتهی ابژههاست دیگر؟ پس چرا آن زاویه و نه هیچ زاویهی دیگری؟ و چرا آن قاببندی و نه قاببندیهای دیگر؟ و اصلا چرا آن ابژه -به قول تو سوژه- و نه هیچ ابژهی دیگر برای عکس گرفتن؟
هنر اساسا بازنماییست. چیزی که مستقیم و سرراست، امر واقع باشد وجود ندارد. دستکم در هنر ندارد. کار هنر بازنمایی و بازنمایی ِ بازنماییست.
پینوشت: تکبیر! زیاده قلمبه گفتم؛ باد کرد سر دلام!
……………………………………
من کامنتهات رو به خاطر رک بودن دوست دارم. فکر هم میکنم تاحدودی بدونی که بخار مخالفت با من دلخور نمیشم. ممکنه موقع بحث بخوام حرفام رو به زور به کرسی بشونم یا حتی خشمگین هم بشم اما دلخور نمیشم.
من قتل لحظه رو نمیفهمم. یه جوری بگو بفهمم حرفت رو. در مورد بازنمایی هم بگم که تا حدودی حق با توئه. عکاسی هم بازنمایی ه. شاید بهتر بود اینطوری میگفتم که عکاسی اضافه کردن به واقعیت نیست. عکاسی حذف واقعیته. یعنی تو نقاشی، هنرمند نشانهها رو اضافه میکنه، اما عکاس از نشانهها کم میکنه ـ با اون ترکیببندی که انتخاب میکنه. اینه که وقتی عکس رو میبینی، میگی این حتما اونجا بوده. به قول بارت: عکس، شاهد بدیهی و همیشگی «آنچه بوده» اس. اما اگر نقاشی رو ببینی لزوما نمیگی این حتما اونجا بوده.
چه خوب بود.جاودانگی…جاودانه شدن…لبخند زدن و توی دوربین نگاه کردن و جاودانگی را تجربه کردن(: البته مزد تو همون عکس انداختن از همون جاودانه هس،همچین بی مزدم نیست.
………………………………..
آره، لذت بردن از کاری که داری انجام میدی خودش بهترین مزد میتونه باشه. حتما که نباید پول باشه.
فقط عکس این خاصیت رو داره. چون هر چقدر هم که انتزاعی بشه، باز همون رئالیتی سوژهس. اما نقاشی اینطور نیست. در عینیترین حالت، باز هم بازنمایی ذهنی نقاشه.
سلام
خسته نباشی عزیز
وبلاگه جالبی داری خوشحال میشم تبادل لینک کنیم
موفق باشید.
آخه پسر خوب تو که این همه یادداشت داری باید تازه آدرسشو برای من آف بذاری؟ باحاله … کلی حال کردم کلی. البته تو بعضی چیزاشم حرف داشتم. باز شما مگه بنویسید من که نسل سوخته(گ….) شدم رفت دیگه تک و توک مگه یکی بگه یه چیزی بنویسم
……………………………
عقلام نمیرسید که! تازه به عقلام رسید آف بذارم. کاش حرفاتو میزدی. امیدوارم از چاه(گ..) که رفتی در بیای و دیگه نسل سوخته نباشی و بنویسی. تک و توک هم خوبه. بازم بیا سر بزن. حرفات رو حتما بزن.
خرج دوربین رو از کجا میاری؟
……………………………….
زوایای پنهان از ذهن من، داره یواش یواش پیدا میشه…
1.(مثلا من دارم از اونجا رد میشم!) آقا میخواید شما هم برید وایسید، با هم جاودانه تون کنم! کدوم دگمه رو بزنم؟!
2.فکر می کنم:
وقتی یه نقاش و یه عکاس یه منظره بدیع رو انتخاب می کنن، تا اینجا هر دو مساوی از ذوقشون (به عنوان یکی از عوامل جاودانگی اثر) استفاده کردن. ولی تو بازنمایی تصویر کار عکاس فقط انگشت و لنز و … است. نقاشه که باز روحش رو با رنگها مخلوط می کنه. و به نظر من توی هنر ذوق و میزان دخالت روح هنرمنده که می تونه میزان جاودانگی رو تعیین کنه. پس به نظر من اثر نقاش “میتونه” از یه عکس جاودانه تر باشه. (یکی نیست بگه آخه جاودانگی میزان داره؟!)
3.حالا بحث اون جداست که یه سری رئال پسندن و از عکس بیشتر از نقاشی “خوششون میآد”.
4. این نکته هم مهمه که کمتر کسی رو دیدم که یه عکس رو با یه نقاشی مقایسه کنه! به نظر احمقانه میآد. همیشه عکسها با عکسهای دیگه و نقاشیها با نقاشیهای دیگه مقایسه میشن. حتی نمیشه یه سبک عکاسی رو با سبک دیگه اش مقایسه کرد.
………………………………………
1- دکمهی شلوار رو میتونی بزنی یا دکمهی پیراهن. البته ترجیحا مرد نباشه!
۲- اثر رو نگفتم که. کسی که ازش عکس انداخته میشه؛ سوژه جاودانه میشه.
۳ و ۴ – توجه: بحث ارزشگذاری بین نقاشی و عکاسی نیست یا رئال و آبستره.
کلا منظورم جوابت برا کامنت اول بود. ولی خوب به قول تو بحث این نبود! ولش کن! ببینم دگمه رو که زدم سیم قرمز رو قطع کنم؟!
………………………….
:دی نه! بذار بعضی ارتباطها برقرار بمونه. یه دفه که ول شی خیلی بده.
این را پیشترها، همان وقت که دیدم چنین یادداشتی گذاشتهای میخواستم بنویسم. نشد. حالا میگویم: و شاید هم، تو او را بی هیچ مزدی مقتول میکنی. یک چلیک ماشهوار، و تمام. عکس، قتل لحظه است؛ و عکاس، قاتلاش.
و اما دربارهی جوابات به کامنت اوّل: رک بگویم. رویکردت سادهانگارانه است. تا آنجا با-ات موافق ام که نقاشی بازنمایی امر واقع است و نه خود امر واقع. اما عکس؟ عکس هم قطعا همینطور است.
میگویی عکس رآلیتهی ابژههاست دیگر؟ پس چرا آن زاویه و نه هیچ زاویهی دیگری؟ و چرا آن قاببندی و نه قاببندیهای دیگر؟ و اصلا چرا آن ابژه -به قول تو سوژه- و نه هیچ ابژهی دیگر برای عکس گرفتن؟
هنر اساسا بازنماییست. چیزی که مستقیم و سرراست، امر واقع باشد وجود ندارد. دستکم در هنر ندارد. کار هنر بازنمایی و بازنمایی ِ بازنماییست.
پینوشت: تکبیر! زیاده قلمبه گفتم؛ باد کرد سر دلام!
……………………………………
من کامنتهات رو به خاطر رک بودن دوست دارم. فکر هم میکنم تاحدودی بدونی که بخار مخالفت با من دلخور نمیشم. ممکنه موقع بحث بخوام حرفام رو به زور به کرسی بشونم یا حتی خشمگین هم بشم اما دلخور نمیشم.
من قتل لحظه رو نمیفهمم. یه جوری بگو بفهمم حرفت رو. در مورد بازنمایی هم بگم که تا حدودی حق با توئه. عکاسی هم بازنمایی ه. شاید بهتر بود اینطوری میگفتم که عکاسی اضافه کردن به واقعیت نیست. عکاسی حذف واقعیته. یعنی تو نقاشی، هنرمند نشانهها رو اضافه میکنه، اما عکاس از نشانهها کم میکنه ـ با اون ترکیببندی که انتخاب میکنه. اینه که وقتی عکس رو میبینی، میگی این حتما اونجا بوده. به قول بارت: عکس، شاهد بدیهی و همیشگی «آنچه بوده» اس. اما اگر نقاشی رو ببینی لزوما نمیگی این حتما اونجا بوده.