دقت کردی که جملهی: «الهی پیر شی جوون» را دیگر کمتر میشنویم؟
پیشترها پیر بودن فضیلتی بود. پیر بودن، با فرزانگی/خردمندی(Wisdom) نسبتی داشت. این روزها چیزی که فراوان است پیرخرفتهای هافهافو و البته چه فراوانتر: غرغرو.
پیشترها پیر بودن فضیلتی بود. پیر بودن، با فرزانگی/خردمندی(Wisdom) نسبتی داشت. این روزها چیزی که فراوان است پیرخرفتهای هافهافو و البته چه فراوانتر: غرغرو.
آره این روزا از این حرفا کمتر می شنویم… پیری هم فضیلت حساب نمی شه…. شایدم پیر غرغرو زیاد شده….
اما جوونایی هم که اون وقتا پیرا بهشون می گفتن ” الهی پیر شی جوون ” کم شدن! و البته گوش های ماها هم به شنیدن غرغر حساس شدن و بیشتر می شنون…
…………………………
شاید… شاید حق با تو باشه. اما من هنوز سر حرفام هستم.
سلام خسته نباشید
مرسی از اینکه به ما سر زدید
من که انجمن علمی رو نقد نکردم
من شاهد تلاشهای شبانه روزی شما هستم و این اجازه رو به خودم نمی دم که بتون ایراد بگیرم
بقیه دانشکده رو هم نقد نکردم فقط یه روز رو تشریح کردم حالا اگه بیانش انتقادیه تقصیر من نیست این جبریست حاصل زبان(مگه نگفتید بالاخره یه جبری هست)
این روزها خیلی چیزارو کم میشنویم بس که تعاملاتمون با مردم کمتر شده این هندزفریها که جای هرچی هم کلامیه رو گرفته
کم شدنآدمایی که مدام در پی برقراری ارتباطن
این روزا اینقدر درد و بلا و مریضی زیاد شده که کمتر آرزوی پیری برامون می کنن
اگه انتقادیبه نظرم رسید رودررو اعلام می کنم_انقاد یعنی بیان خوبیها و بدیها و ارائه راهکار برای رفع نواقص)
فعلا بدرود
………………………………..
عوضاش من تازه یاد گرفتم که با مردم همکلام بشم. مخصوصا با راننده تاکسیها.
امم… اول این که این گزارهات -که این روزها فلان جمله را کمتر میشنویم- از کجا آوردی اصلا؟ نمیدانم. شاید درست بگویی؛ من اما گمان میکنم بی هیچ داده، کمی گزاف است این ادعا. به هر حال، سبک بیان فرضیهات شجاعانه و جذاب بود برایم.
چیزی که همین حالا به ذهنام میرسد این است که، در گذشتهها -در ایران، احتمالا تا چیزی حدود شصت، هفتاد سال پیش- زیاد نبود شمار کسانی که اصلا به پنجاه سالگی میرسیدند -تا چه رسد به شصت و هفتاد و هشتاد. پس، این (احتمالا؟) از بخت میمون کسی بود که پنج، شش دهه عمر کند. و آرزوی داشتن بخت خوب برای کسی هم، گویا دعای خوبی میتواند باشد.
اما حالا؟: به لطف انقلاب صنعتی و انقلاب پزشکی، امید به زندگی در ایران جهان سومی هم دیگر شصتوهشت، نه سالی هست. و این یعنی که اگر تو سر سگ بزنی، پیر و پیری و پیرسّگ پس میاندازد. پس؟: پیر بودن دیگر بخت و اقبال نمیخواهد و انسان «بهنجار» قطعا شصت ساله میشود و کسی که به آن سن نرسد نابهنجار است انگار. بهنجار بودن هم که دعا و صدقه و حرز و ورد نمیخواهد دیگر!
دلام میخواهد من هم وقت کنم و چیزکی بنویسم در این باره. قبلاش اما این را هم بگویم که گمانام، سن، عمر و شیخوخیت هم کمابیش دموکراتیزه شدهاند و دیگر منحصر نیستند به طبقهای خاص: دیگر همه میتوانند پیر و پیری شوند. به قول دوستی عزیز: پیریهای جهان، متحد شوید!
مخلص داداش! :)
……………………………………
ایراد متدولوژیکات کاملا وارده. خودم هم قبول دارم.
راجع به تبیینات باید بگم من هم تقریبا حرف تو رو زدم. یعنی گفتم که چون هر ننهقمری ـ احتمالا حتی خود من ـ این فرصت رو داره که به زور پیر بشه. دیگه از تجربهی سختی و آبدیده شدن و در نهایت خردمند شدن خبری نیست. یا دستکم منظورم این بود.
به گمونم عصر خردورزی و روشنگری و دورهي مدرن، بیشتر از اون که خرد رو به ارمغان بیاره، نیمی از اون که «دل» باشه رو از ملت گرفت. آدما دیگه اونجایی نیستن که دلشون هست. اینه که غرغرو شدن. و خیلیها نمیدونن دلشون کجاست. اینه که بیخرد شدن.
من مثل ابوالفضل آمار دقیقی از گفت و شنودهای روزمره ی پیرمرد پیرزن ها ندارم- پدربزرگ هام هر دو قبل از تولد من به رحمت ایزدی پیوستند، دمدم های شصت سالگی به گمانم. مادربزرگ ها هم که آن یکی شاکی است که فلانی کجاست از عید پارسال یک ماچ داد و رفت و این یکی که همین دو قدم پایین تر است بتواند یک مهمانی چیزی می دهد هر چند ماه که این جوانان گسیخته ی فامیل را افسار بزند.
من این وسط گم شده بین پیری و جوانی رسیده ام به بیست یا بیست و یک سالگی – به دو روایت- اما نگاه می کنم … بیست سال چقدر طولانی است لامذهب! بیست سال خودش یک عمرست. پیر شدم هیچ کسی هم برایم دعا نکرده بود. حالا بین دو فرض مانده ام … بمانم تا ابد و از بودن با او لذت ببرم … بروم مگر همین فردا که چه نزدیک است و آرامش بخش
بعد از چند وقت که شما دو نفر را یک جا پیدا کرده ام … سه سالی گذشته از آن سال نحس و پرخاطره که کنکور دادیم … دیگر یادم نمی آید که هر سه جایی رفته باشیم به جز آن 16 آذر که سال اول ترتیبش را خودم دادم! به فکر باشید … خیلی زود می گذرد
فکر نمی کنم پیری توی این اصطلاح خیلی با خردمندی مرتبط بوده. همیشه تصورم از این اصطلاح این بوده که یعنی همیشه جوون نمونی، یعنی توی جوونی نمیری.
برای شاهدش هم شعری رو مثال می زنم که شهرام ناظری توی یکی از برنامه های چاووش خونده و گمونم سایه گفته. …..(مصرع اول یادم نیست)…/ بی جوانی مانده جاویدان جوان
هر بار این پست رو می خونم، یاد اتوبوس یا صف نونوایی می افتم. دلیلشم بمونه.
حرفت یه تناقض داره! مگه نه اینکه این پیرهای هاف هافو زیر دست همون فرزانگان با فضیلت تربیت شدن؟
ساده تر بگم! آیا فرزانگی و هاف هافو بودن، تناقضی دارن؟ پیر رو هر کاریش کنی، خردمنده، سرشار از تجربه های گرانبهاست. ولی آیا ما خودمون بیش از حد پیرهارو پس نزدیم؟ دلیل هاف هافو شدنشون ما نیستیم؟
……………………………
تناقض نداره، همهی آدما زیر دست پیرهای فرزانه بزرگ میشن مگه؟ فرض کنیم که بشن. فیلمِ «بیل را بکش» رو دیدی؟ دو نفر زیر دست یه استاد تربیت میشن. آخرش یکیشون فقط میشه بیتریکس کیدو. نرود میخ آهنین در سنگ رو هم که حتما شنیدی؟
خرد، آخرین مرحلهي رشد روانیه. حرف سر اینه که دیگه کمتر خردمند پرورش میدیم.
من كامنتهاي بقيه رو نخوندم و نظر خودم رو ميگم:
اين هم از اون دست كنايهها و ضربالمثلها (يا هر اسمي كه داره) هست كه به قول «اميد مهرگان» در جهت تحميق تودههاست، و مطلقا نسبتي با حقيقت نداره… جملاتي از اين دست كه «الهي غم آخرت باشه» (يعني اينكه الهي بميري!)، و… و تمام اينها، احتمالا، از اون شخصيت پر از تكلف و تعارف ما ايرانيها نشئت ميگيره…
……………………………………..
الهی غم آخرت باشه، غیر ممکنه و تنها با مردن ممکن میشه. اما الهی پیر شی. ممکنه و نسبتی با حقیقت داره. فکر کنم معالفارق باشه قیاسات.
حرفت قبول حسابی. درسته که همه زیر دست پیرهای فرزانه بزرگ شدن و نرود میخ آهنی در سنگ و اینا. اینی که تو میگی عامه. محدود به عصر ما نمی شه. ولی من میگم این که این کمبود خردمند این روزها بیشتر به چشم میاد واسه اینه که ما خودمون “خردمندی” رو پس زدیم. ما جوونای امروز حرف پیر ها رو اصلا قبول نداریم. بهتر بگم. در واقع “خردمندی” رو به انزوا کشوندیم.
……………………………….
و من میگم که نخیر. چون پیرا هافهافو و غرغرو شدن، پس زدیمشون.
من شک ندارم که اول مرغ بوده، بعد تخم مرغ. (چون مرغ بدون تخم مرغ میتونه زندگی کنه، ولی تخم مرغ بدون مرغ نه)
ولی اینکه اینجا هاف هافو بودن مرغه یا پس زدن پیر ها، نمی دونم!
گاهی تشخیص علت و معلول از هم چه قدر سخته!
………………………………..
آره و حتی بعضی وقتا، غیرممکنه.