کلهات که داغ شد، دستات سرد. فشارت ۱۸. انگشتهات بندری زدند هی؛ بیاختیار. بالا پریدی پایین، ورج کردی، وورج کردی: – «شاش داری برو، کسی نیست. برق الکی روشنه!» – «صدا قلبت چرا تا اینجا میاد؟» مردک نفهم ایندرالات داد: ریپرس کن به درک! آنوقت میفهمی بله، باید باشی تا ته ته ته.
Powered by ScribeFire.
Archive for می, 2009
تصمیم عقلانی
Posted in زر زر زیادی, شخصی, tagged زرزرزیادی on می 17, 2009 | 3 نظرات »