خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for می, 2009

کله‌ات که داغ شد، دستات سرد. فشارت ۱۸. انگشت‌هات بندری زدند هی؛ بی‌اختیار. بالا پریدی پایین، ورج کردی، وورج کردی: – «شاش داری برو، کسی نیست. برق الکی روشنه!» – «صدا قلبت چرا تا اینجا میاد؟» مردک نفهم ایندرال‌ات داد: ریپرس کن به درک! آن‌وقت می‌فهمی بله، باید باشی تا ته ته ته.
Powered by ScribeFire.

Read Full Post »