چه خوب است
زیر داندان تیغهی اعدام
این فریاد:
شیرکاکائو فان هوتن بنوشید!
هی!
با تو ام آسمان!
بردار کلاهت را!
دارم سان میبینم
شب میآید
شنگول مثل مامای
میاندازد
سنگینی ماتحتش را بر شهر
نه!
این شب سیاهتر از سیاه را
نگاه
درهم نخواهد شکست
اینها را از کجایش درمیآورد این مایاکوفسکی؟
پ.ن. این قطعهها در ادامهی هم نیستند.
پ.ن. ابر شلوارپوش؛ ولادیمیر مایاکوفسکی؛ م.کاشیگر؛ نشر مینا؛۱۳۸۲
پ.ن. سال نو مبارک!
Archive for the ‘شعر’ Category
این مایاکوفسکی
Posted in زر زر زیادی, شعر, tagged مایاکوفسکی, کاشیگر, ابر شلوارپوش, شعر on مارس 18, 2008 | 5 نظرات »
راه سپردن
یخلا
در جستجوی چیزی
که در ذهن نداری
دیدن شاخه گلی
میچینیاش
میگویدت:
آیا باید پژمرده شوم؟
تکمیلی: شاعر من نیستم! من این شعر رو تو کتاب بودن یا داشتن دیدم با کمی تغییر اینجا آوردم.
پس از مرگام چه خواهم شد؟
کوزهگر از خاک اندامام چه خواهد ساخت؟
نمیدانم!
ولی؛
بسیار مشتاقام سوتکی باشم.
کودکی گستاخ و بازیگوش،
یکریز و پیدرپی،
دم گرم خوشاش را در گلویام سخت بفشارد.
بدینسان؛
بشکند دائم سکوت مرگبارم.
پ.ن ــ شعر را روی دیوار نمیدانم کجا دیدم ــ شاعرش باشد پیشکش ــ دلیلی شد برای نوشتنام، شاید هم علتی.